سنگ، ثروت و عشق
در زمانهای گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثرتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و............
نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل ان سکه های طلا و یک یاداشت پیدا کرد
پادشاه نوشته بود: هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 22:42 توسط سیدعبدالمطلب تقوی
|
خیگَ پشتِ کُه دلم، پربادُمه